تبليغاتX
اطلسی ها

کوچه های خراسان تو را می شناسند

لطفا کلیک کنید 

۱

چون یک غزل پاره به دست بادم

نشنیده کسی بجز شما فریادم

بیتاب تر از کبوتران حرمم

بیتاب برای پنجره فولادم

 

۲ 

هر چند که بی تیشه ...ولی فرهادم

بی خانه و کاشانه شبیه بادم

با عشق شما می روم و می آیم

یک عمر دخیل پنجره فولادم

 

۳

از خوبیتان شنیده ام ، می آیم

از شهر خودم بریده ام ، می آیم

بعد از دو سه روز توی ماشین بودن

به شهر شما رسیده ام ، می آیم

 

۴

می چرخم و در طواف آنها هستم

با چرخ زدن ،چرخ زدن ها مستم

آقای غریب چه شلوغ است اینجا

آخر به ضریح می رسد این دستم ؟

 

+ نوشته شده توسط حامد محقق در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 22:30 |
این شعر ها ی پیاپی قدیمی است با ۲ خاطره اول پدر بزرگم و بعد ...

 

۱

این روز ها که می گذرد

باز هم عقاب ها

بال در بال

            آسمانند

و تنها

       با ماه

             هماغوش می شوند

این روز ها که می گذرد

تنها

عقاب ها

در آسمانند

 

2

این روز ها که می گذرد

چرخ خیاطی مادر بزرگ

گم شده است

و چند پیراهن قد و نیم قد

توی ایوان

            منتظر ایستاده اند

این روز ها که می گذرد

پدر بزرگ

           سال هاست که رفته است

 

3

این روز ها که می گذرد

بهار ها و تابستان ها

همه مثل قبل

              نیستند

این روز ها

نه منتظر جاده می شوم

نه کنار ایستگاه صبر می کنم

تنها

    این روز ها

    قدم می زنم

 

4

این روز ها که می گذرد

حال و هوای عجیبی ندارم

مثل همیشه

کنار ویترین مغازه ها

می ایستم

و چشم توی چشم خودم

                           می اندازم

 

5

این روز ها که می گذرد

بدون هیچ چارچوبی

دوست دارم

            قدم بزنم  

            حرف بزنم

و اگر شما هم

 دوست نداشتید

دیگر

      برایم فرق نمی کند

این روز ها

بدون هیچ چارچوبی

            حرف می زنم

 

+ نوشته شده توسط حامد محقق در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 19:49 |

 

این پست برای خداحافظی از محلی است که کودکی هایم را به خاطر دارد .

همان روزهایی که دایی ام طبقه ی بالای خانه ی ما بود .همان محله ای که جمعه هایش را تاب نمی آوردیم و همدان را مشتاق بودیم .همان محله ای که پدر بزرگم را زیاد می دید .محله  ای که صبح هایش را به مدرسه می رفتیم .

محله ای که ظهر هایش ... محله ای که عصر هایش ...محله ای که عاشورا هایش ...محله ای که چهار شنبه سوری هایش معروف بود .

محله ای که ابتدایش کتاب فروشی ای داشت که روی تابلویش عکسی از گزینه ی اشعارقیصر بود و انتهایش خانه ی قیصر .

محله ای که سراشیبی تندش را با دوچرخه ای بدون ترمز با دلهره ی ساده ای بارها رکاب نزده بودم . محله ای که ...

پشت دری که آخرین بار بستمش جای که خالیست ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگذریم

به هر حال این پست را گذاشتم تا از دوستانی که نشد ببینمشان عذر خواهی کنم و برای بدقولی هایم توجیهی بیاورم .

 راستی این برای اولین بار است که از دور شدن از محل خاطره هایم ناراحت نیستم!

+ نوشته شده توسط حامد محقق در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 8:34 |

 

در راه آمدن به نشابور می رسند

به آب نه  ...به حبه ی انگور می رسند

 

از راه های مختلفی می رسند ، نه ؟!

از راه دور با سر پر شور می رسند

 

با عشق ناب به حرم حضرت غریب

در این حریم با سر پر شور می رسند

 

تا لحظه ی وزیدن یک اتفاق خوب

در لحظه ی وزیدن تنبور می رسند

 

هو هو کبوتران حرم چرخ می خورند

از کاظمین و دهلی و لاهور می رسند

 

+ نوشته شده توسط حامد محقق در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 18:48 |

فایده ی این قطار چیستقطار می رود ...

وقتی پنجره هایش

لبخندی به ستگ ها نمی زند ؟

و بوسه ی سنگ ها را

جواب نمی دهد ؟

فایده ی این قطار چیست ؟

وقتی پنجره هایش

به هم نمی رسند

 

سوت می کشد گو ش هایم

از دست این همه عابر

 

 

سلام

اگر دیگر به روز نشدم تعجب نکنید و اگر فردا یا پس فردا به روز شدم هم .اما این روز ها که می گذرد احساس می کنم که کسی در باد از عمق جاده های مه آلود مرا می خواند ، کسی  که مثل غزل های عاشقانه ی من به حسن مطلع و شکل طلب زبان زد بود .

اما یادمان باشد که هیچ خوب مطلق نیست ،مطلق تنها چشم های بانویی است که گاه گاه از دور نیزه ها را نگاه  می کند

+ نوشته شده توسط حامد محقق در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 23:40 |
تيتر

 حيف ... !

 كه روزنامه

 جمعه ها منتشر نمي شود

 حيف...!

 چه تيتري مي شود

 فرود آمدنت...

                                          سینا علیمحمدی


صبح که کره اسب از خواب بلند شد مادرش توی علف زار مشغول چرا بود . کره اسب زودی جستان و خیزان پیش مادرش رفت و خواست شیر بخورد اما مادرش به او گفت : تو دیگر بزرگ شده ای و باید مثل همه ی اسب ها علف بخوری .
کره اسب از این که دیگر بزرگ شده و می تواند از علف های تازه ی علفزار بخورد خوشحال شد . اما با اولین گازی که به علف ها زد ، مزه ی علف ها به دهانش خوش نیامد .
به مادرش گفت : من از این علف ها خوشم نمی آید . فکر می کنم علف ها یی که پیش آن درخت ها هستند خوشمزه ترند . رنگشان هم بهتر است، من می خواهم از علف هایی که زیر درخت هاست بخورم.
مادر کره اسب گفت : علف های آنجا هم مثل همین علف هاست و مزه شان یکی است.
کره اسب قبول نکرد : اگر از همین علف هاست پس چرا رنگشان فرق می کند؟ من می دانم حتما آنها علف های بهتری هستند و شما نمی خواهید من از آن علف ها بخورم و زود تر بزرگ شوم.
اسب مادر خندید و شیهه ای کشید بعد گردن کره اسب را با صورتش نوازش کرد و همان طور که داشت علف های توی دهنش را می جوید شمرده شمرده گفت : چرا من نمی خواهم تو زود تر بزرگ شوی ؟ حالا که می خواهی از علف های زیر درخت ها بخوری بخور .
کره اسب خوشحال شد و سعی کرد شیهه ای به خوبی شیهه ی مادرش بکشد اما نتوانست چون او خیلی کوچکتر از مادرش بود . خلاصه کره اسب گاز کوچکی به علف های زیر پایش زد و جفتک زنان به طرف درخت ها رفت .مادر کره اسب از خوشحالی بچه اش خوشحال شد و باز شیهه ای کشید .
کره اسب که اولین روز علف خواری اش بود سر خوش و آواز خوان به طرف درخت ها دوید .وقتی نزدیک درخت ها رسید یک دفعه احساس کرد چیز بزرگی دارد رویش می افتد .خیلی ترسید و از روی ترس شیهه ی بلندی کشید .
شیهه ی کره اسب آن قدر بلند بود که مادرش شنید . احساس کرد که برای کره اش اتفاق بدی افتاده . مادر کره اسب با تمام سرعت به طرف کره اش دوید وچند شیهه پشت سر هم کشید. کره اسب هم که ترسیده بود ترسان به طرف مادرش دوید . وقتی به هم رسیدند مادر کره اسب با نگرانی پیشانی بچه اش را لیسید وپرسید :چرا ترسیدی ؟ خودت گفتی می خواهم از علف های زیر درخت ها بخورم ؟
کره اسب نفس نفس زنان گفت :چرا ، ولی وقتی نزدیک درخت شدم نگار یک چیز بزرگ داشت روی سرم می افتاد ، من هم ترسیدم و فرار کردم.
اسب مادر نگاهی به آسمان انداخت .هیچ چیزی در آسمان نبود حتی یک تکه ابر.اسب آهسته آهسته چند قدم به طرف درخت رفت و یک دفعه شیهه ی بلندی کشید .با شیهه ی او کره اسب دوباره ترسید و به مادرش گفت : دیدی گفتم . یک چیزی داشت می افتاد روی سرم.
مادر کره اسب که اسبی با تجربه بود لبخندی زد ، با مهربانی صورتش را به صورت کره اش مالید و گفت :بیا با هم برویم و از علف های زیر درخت بخوریم. نترس. چیزی که تو از آن ترسیدی سایه ی درخت بود که روی زمین افتاده .
کره اسب با تعجب پرسید : سایه ؟ سایه دیگر چیست ؟
اسب کمی بچه اش را به طرف جلو هل داد و گفت : بالای سرت را نگاه کن ، خورشید را می بینی ؟ برگ های درخت نمی گذارند که نور خورشید به زیر درخت برسد و آنجا تاریک تر از جا های دیگر است و چون تو از زیر آفتاب به سایه رفتی فکر کردی چیزی دارد می افتد روی سرت .یادت هست گفتی رنگ علف های آن جا فرق می کند ؟دلیل تفاوت رنگ آن علف ها هم همین است .
بعد اسب کمی به این طرف و ان طرف دوید و به کره اش گفت نگاه کن یک چیز سیاه کنار من است می بینی اش ؟ این سایه ی من است .حالا سایه ی خودت را نگاه کن .اگر توانستی سایه ات را بگیری!

+ نوشته شده توسط حامد محقق در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 20:28 |

 لطفا

۱- اینجا

۲- اینجا

را بخوانید

اختتامیه ی اولین جشنواره شعر آیین آفتاب فردا اول مرداد در همدان برگزار خواهد شد . در این برنامه  شاعران برگزیده جشنواره معرفی می شوند .

 

لازم به ذکر است  در این مراسم آقایان حسین اسرافیلی و جواد محقق حضور خواهند داشت و ۱۲شاعر برگزیده جشنواره معرفی شده و از ۳ شاعر برتر غیر همدانی تقدیر می شود.

اولین جشنواره یشعر آیین آفتاب توسط موسسه ی نسیم سپیده با همکاری سازمان ملی جوانان و محفل شعرای آیینی برگزار می شود.

لازم به ذکر است اختتامیه ی اولین جشنواره ی استانی شعر آیین آفتاب پنچشنبه ساعت ۱۷ در تالار فجر همدان واقع در میدان آرامگاه برگزار می شود

+ نوشته شده توسط حامد محقق در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 21:45 |

 و اما مهدی آذر یزدی 

هرچند کار از کار گذشته و بعید است اما اینجا را بخوانید .فقط لطفا کامل

 

بابا روزت مبارک

 

اگه گفتی بابایی

من چی برات خریدم؟

یه چیز تیک تیکی که

بهتر از اون ندیدم

 

چون همیشه می خری

برای من عروسک

ساعت برات خریدم

بابا روزت مبارک

+ نوشته شده توسط حامد محقق در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 23:17 |

سلام . دوستان زیادی در این مدت پرسیده بودند که چه است و چه باید شود و چه باید کرد . حالا بد نیست این یادداشت تعیین خط  را بخوانید و بهتر ان است که سری به وبلاگ عزیز بزرگوار جناب زائری بزنید . این بار هم قرارم را در این وبلاگ به هم زدم. اما  لازم بود .

" ...اگر بعضی می‌توانند واقعیت‌های عینی پیش چشم خود را نبینند و صدای بلند مشکلات را در کنار گوش خود نشنوند ما نمی‌توانیم... اگر بعضی می‌توانند رسوخ آفت و بروز خطر را در ارکان جامعه مشاهده کنند و به آن بی‌اعتنا بمانند و از نزدیک‌شدن خطر و فتنه‌ نگران نشوند ما نمی‌توانیم... "

] سال ١٣٧٨ [

 " ...اکنون واقعیت تلخ جامعه ما گسل و فاصله میان نسل گذشته و نسل آینده است، چه‌کسی باید به این فاصله بیاندیشد؟

آقایان! اگر آقازاده‌هایتان جرأت نمی‌کنند به شما بگویند، به این برادر بزرگترشان می‌گویند... نه به‌خاطر من، به‌خاطر فرزندان خودتان فکری به حال این فاصله‌ها بکنید. این نسل می‌گوید: کسی به ما اعتنا نمی‌کند و پاسخ ما را نمی‌دهد. اگر این درد را علنا و بر سر هر کوی و برزن فریاد می‌کردند شاید همگان در پی درمان برمی‌آمدند اما این درد پنهان را هر جایی بازگو نمی‌کنند و نباید دلخوش شد که نسل ما سکوت می‌کند. این سکوت اگر از ترس و واهمه باشد نشان بی‌دردی نیست، بلکه علامت دردی خطرناک است که آرام‌آرام همه وجود را در بر می‌گیرد... "

] سال ١٣٧٧ [

 این چند خط را برای نمونه آوردم، از حرف‌ها و نوشته‌هایی که در طول ده، دوازده سال گذشته نمونه‌هایش را در چند تا از کتاب‌هایم خوب می‌توان دید، مخصوصا در آخرینشان «محرمانه ـ مستقیم» که وقتی دوستی سراغش را گرفت و بعد از مدت‌ها  به سراغش رفتم داغ دلم تازه شد...

 در طول ماه‌های گذشته و حتی در هفته‌های اخیر وضعیت را فتنه می‌دیدم و در فتنه تکلیف «ابن اللبون» بودن است و پرهیز و احتیاط... اما از روز جمعه دیگر وقت تقیه نیست... امروز سه بار در تلویزیون‌های عربی حاضر شدم (بی‌بی‌سی و العربیه و ابوظبی) و یکسره از اساس نظام اسلامی و جایگاه ولایت‌فقیه حرف زدم... احساس می‌کردم دیگر تکلیف معلوم است و باید بر سر اصل عقیده ایستاد... اگر من جانم را مثل دوستان شهیدم در راه خدا نداده‌ام، اگر از مال ناچیزم چندان نگذشته‌ام، اگر از راحتی و خوشی دست نشسته‌ام، نامردی است در این شرایط باز بخواهم مصلحت‌اندیشی کنم... می‌دانم در اوضاع آشفته وغبارآلود فعلی این حرف‌ها به مذاق بسیاری از دوستان نزدیکم هم خوش نمی‌آید... می‌دانم بسیاری از آنان را خود را از من جدا می‌کنند... می‌دانم بسیاری اکنون فقط توقع دارند فحش و ناسزا به نظام و حکومت و زمین و زمان بشنوند و حوصله حرف حساب و تحلیل و تفسیر ندارند، برای همین هم هیچ چیزی از تمام دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌های این چند روزم را برایتان نمی‌نویسم، اما بگذارید خلاصه وضع فعلی خود را برایتان بازگو کنم، هرچه بادا باد...

 این روزها دل من هم مثل همه خون است اما بیشتر از نااهلی و بی‌عرضگی مسئولانی که کار را به جایی رساندند که رهبر انقلاب بخواهد از خودش خرج کند... این سالها همیشه در مشکلاتمان از کیسه خدا و اهل‌بیت و ولایت خرج می‌کنیم و ظاهرا دیگر این کیسه خالی شده است... متخصصان خوراندن سم به ولایت هم امام را به این‌جا رساندند و هم آقای خامنه‌ای را... ناشی‌گری نیروی انتظامی و ادبیات غریب مسئولان نظام و عملکرد عجیب آقای احمدی‌نژاد و افتضاح صداوسیما و... بارها عصبی‌ام کرده است اما همه اینها باعث نمی‌شود در مقابل باطل تسلیم شوم یا روشنی حق را نبینم...

 وقتی ولی‌فقیه به میدان آمده است باید تصمیم گرفت، باید انتخاب کرد، باید راه را برگزید، با شجاعت، با صراحت، با ثبات... و من گرچه دلم خون است و در چشمم خار و در گلویم استخوان، نامردم اگر در این آشوب و فتنه جز سیدعلی حسینی خامنه‌ای را برگزینم...

 و می‌دانم روزهای آینده بسیار سخت است و می‌دانم از این جماعت مدعی ولایت بسیاری به‌جای آنکه خدمت کنند گاه خیانت می‌کنند و می‌دانم باید از آبرو گذشت و می‌دانم متاع عقل این روزها بی‌قیمت است و از ادب و صداقت و مردم‌دوستی کمتر بویی به مشام می‌رسد...

 و می‌بینم جماعتی نادان و بی‌تدبیر و نااهل کار را به‌دست گرفته‌اند و عاقلان یا در حاشیه‌اند و یا مصلحت‌اندیشانه خاموشند.

و می‌دانم شاید همه حرف‌هایی که می‌خواهم به آقای خامنه‌ای فریاد کنم، هیچ‌گاه به گوش ایشان نرسد و می‌بینم فضای حاکم بر کشور را و می‌دانم بازار نفاق داغ است... داغ... اما روزگار تقیه به‌سرآمد... باید مرد بود!

 در ضمن اگر حوصله داشتید «محرمانه ـ مستقیم» را ورق بزنید، برایم خیلی مهم است نظر شما را بدانم مخصوصا در مورد دو مقاله:

 ١ـ  آیا مردم هنوز به روحانیت اعتماد دارند؟

٢ـ  آقایان... ببخشید که دشمن دشمنی می کند!

 توزیع کتاب: تهران ـ خیابان حافظ ـ پل کالج ـ نبش کوچه‌ی بامشاد.  شماره: ٨٨٩۴٠٣٠٣

محمد رضا زائری

+ نوشته شده توسط حامد محقق در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 0:52 |

 

 

 

دوستانی که  سوال پرسیده بودند اینجارا کلیک کنند

 

خدایا

 

نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

هدایتم کن ! زیرا میدانم که گم راهی چه بلای خطر ناکی است .محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است . ما را ببخش به خاطر گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم.

شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده توسط حامد محقق در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 0:50 |