سلام . دوستان زیادی در این مدت پرسیده بودند که چه است و چه باید شود و چه باید کرد . حالا بد نیست این یادداشت تعیین خط را بخوانید و بهتر ان است که سری به وبلاگ عزیز بزرگوار جناب زائری بزنید . این بار هم قرارم را در این وبلاگ به هم زدم. اما لازم بود .
" ...اگر بعضی میتوانند واقعیتهای عینی پیش چشم خود را نبینند و صدای بلند مشکلات را در کنار گوش خود نشنوند ما نمیتوانیم... اگر بعضی میتوانند رسوخ آفت و بروز خطر را در ارکان جامعه مشاهده کنند و به آن بیاعتنا بمانند و از نزدیکشدن خطر و فتنه نگران نشوند ما نمیتوانیم... "
] سال ١٣٧٨ [
" ...اکنون واقعیت تلخ جامعه ما گسل و فاصله میان نسل گذشته و نسل آینده است، چهکسی باید به این فاصله بیاندیشد؟
آقایان! اگر آقازادههایتان جرأت نمیکنند به شما بگویند، به این برادر بزرگترشان میگویند... نه بهخاطر من، بهخاطر فرزندان خودتان فکری به حال این فاصلهها بکنید. این نسل میگوید: کسی به ما اعتنا نمیکند و پاسخ ما را نمیدهد. اگر این درد را علنا و بر سر هر کوی و برزن فریاد میکردند شاید همگان در پی درمان برمیآمدند اما این درد پنهان را هر جایی بازگو نمیکنند و نباید دلخوش شد که نسل ما سکوت میکند. این سکوت اگر از ترس و واهمه باشد نشان بیدردی نیست، بلکه علامت دردی خطرناک است که آرامآرام همه وجود را در بر میگیرد... "
] سال ١٣٧٧ [
این چند خط را برای نمونه آوردم، از حرفها و نوشتههایی که در طول ده، دوازده سال گذشته نمونههایش را در چند تا از کتابهایم خوب میتوان دید، مخصوصا در آخرینشان «محرمانه ـ مستقیم» که وقتی دوستی سراغش را گرفت و بعد از مدتها به سراغش رفتم داغ دلم تازه شد...
در طول ماههای گذشته و حتی در هفتههای اخیر وضعیت را فتنه میدیدم و در فتنه تکلیف «ابن اللبون» بودن است و پرهیز و احتیاط... اما از روز جمعه دیگر وقت تقیه نیست... امروز سه بار در تلویزیونهای عربی حاضر شدم (بیبیسی و العربیه و ابوظبی) و یکسره از اساس نظام اسلامی و جایگاه ولایتفقیه حرف زدم... احساس میکردم دیگر تکلیف معلوم است و باید بر سر اصل عقیده ایستاد... اگر من جانم را مثل دوستان شهیدم در راه خدا ندادهام، اگر از مال ناچیزم چندان نگذشتهام، اگر از راحتی و خوشی دست نشستهام، نامردی است در این شرایط باز بخواهم مصلحتاندیشی کنم... میدانم در اوضاع آشفته وغبارآلود فعلی این حرفها به مذاق بسیاری از دوستان نزدیکم هم خوش نمیآید... میدانم بسیاری از آنان را خود را از من جدا میکنند... میدانم بسیاری اکنون فقط توقع دارند فحش و ناسزا به نظام و حکومت و زمین و زمان بشنوند و حوصله حرف حساب و تحلیل و تفسیر ندارند، برای همین هم هیچ چیزی از تمام دستنوشتهها و یادداشتهای این چند روزم را برایتان نمینویسم، اما بگذارید خلاصه وضع فعلی خود را برایتان بازگو کنم، هرچه بادا باد...
این روزها دل من هم مثل همه خون است اما بیشتر از نااهلی و بیعرضگی مسئولانی که کار را به جایی رساندند که رهبر انقلاب بخواهد از خودش خرج کند... این سالها همیشه در مشکلاتمان از کیسه خدا و اهلبیت و ولایت خرج میکنیم و ظاهرا دیگر این کیسه خالی شده است... متخصصان خوراندن سم به ولایت هم امام را به اینجا رساندند و هم آقای خامنهای را... ناشیگری نیروی انتظامی و ادبیات غریب مسئولان نظام و عملکرد عجیب آقای احمدینژاد و افتضاح صداوسیما و... بارها عصبیام کرده است اما همه اینها باعث نمیشود در مقابل باطل تسلیم شوم یا روشنی حق را نبینم...
وقتی ولیفقیه به میدان آمده است باید تصمیم گرفت، باید انتخاب کرد، باید راه را برگزید، با شجاعت، با صراحت، با ثبات... و من گرچه دلم خون است و در چشمم خار و در گلویم استخوان، نامردم اگر در این آشوب و فتنه جز سیدعلی حسینی خامنهای را برگزینم...
و میدانم روزهای آینده بسیار سخت است و میدانم از این جماعت مدعی ولایت بسیاری بهجای آنکه خدمت کنند گاه خیانت میکنند و میدانم باید از آبرو گذشت و میدانم متاع عقل این روزها بیقیمت است و از ادب و صداقت و مردمدوستی کمتر بویی به مشام میرسد...
و میبینم جماعتی نادان و بیتدبیر و نااهل کار را بهدست گرفتهاند و عاقلان یا در حاشیهاند و یا مصلحتاندیشانه خاموشند.
و میدانم شاید همه حرفهایی که میخواهم به آقای خامنهای فریاد کنم، هیچگاه به گوش ایشان نرسد و میبینم فضای حاکم بر کشور را و میدانم بازار نفاق داغ است... داغ... اما روزگار تقیه بهسرآمد... باید مرد بود!
در ضمن اگر حوصله داشتید «محرمانه ـ مستقیم» را ورق بزنید، برایم خیلی مهم است نظر شما را بدانم مخصوصا در مورد دو مقاله:
١ـ آیا مردم هنوز به روحانیت اعتماد دارند؟
٢ـ آقایان... ببخشید که دشمن دشمنی می کند!
توزیع کتاب: تهران ـ خیابان حافظ ـ پل کالج ـ نبش کوچهی بامشاد. شماره: ٨٨٩۴٠٣٠٣
محمد رضا زائری
+ نوشته شده توسط حامد محقق در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت
0:52 |