همدان شهر سردسیری است که یک بار نفس کشیدن در پاییزش را با هیچ چیز عوض نمی کنم .در این یکی دو هفته روزهای زیادی را همدان بودم و خاطراتم را از سال های دور تا همین بهمن ماه گذشته را دوباره زندگی گردم .روزهای جمعه و عصر هایش -باغ و پدر بزرگم و بازی ها و آب تنی کردن هایمان -دایی ام و پارکی که حالا به نام مردم می شناسندش -عمویم و فوتبال و زمین چمن و سالن های ورزشی و پدر بزرگم و مسجد و محراب و....
اما اتفاقات نزدیک تری هم بود .مثل عصر شعر های کذایی و دانشگاه بوعلی و شب نشینی با دوستان و از این دست چیز ها !که اگر باز بخواهم بنویسم هفتاد من کاغذ می خواهد .تازه بعضی ها هم ممکن است بگویند اشکمان را در آوردی یا این چیز ها چیست که می نویسی!
راستی پیامکی با این حال و هوا برای یکی از عزیزان فرستادم که در جوابش گفت :"حامد این چرت و پرت ها چیه که می نویسی ؟" و من هم جواب دادم " تقصیر حال و هوای پاییز همدان است و بچه ای که می خواهد سرباز شود ".
این یکی دو هفته که همدان بودم متوجه خیلی چیز ها شدم که یکی اش بیشتر از همه آزارم داد و آن هم قهر و دعواهایی بود که بین دوستان دیدم . دوستانی که لااقل تا بهمن ماه پیش (که بیشتر یا بهتر است بگویم تماما همدان بودم)رفیق فابریک هم بودند . حیف که نمی شود نامشان را ببرم یا از طرفی بهتر که نمی توانم نامشان را ببرم چون انقدر زیادند که در کاراکتر های یک پیام نمی گنجند !
این ها را نوشتم تا حال و هوای این شعر را درک کنید . حال پاییز همدان را .حال من را با خیل دوستانی که دیگر بایکدیگر دوست نیستند .
ساحل سبز رود یادت هست ؟
زیر باران غروب یادت هست ؟
گفته بودم که شعر می خوانی ؟
گفته بودی که خوب یادت هست ؟
کوچه ها را به یاد می آری ؟
شعر ها را کجا می افشانی ؟
شاعر بی دریغ خاطره هام
حال من را تو خوب می دانی
حال من حال بی خودی شده است
"حال گل توی دست های مغول "
مثل یک روسری به شاخه ی باد
مثل یک قهوه ، بی تو ، شاخه ی گل
بهترین سایه ای تو روی زمین
شاعر بی دریغ خاطره هام
شاعر شنبه های بی برگشت
شاعر خوب شهر ... سلام ! *
.................................
* ایراد وزنی را شما ببخشید



